|
|
|
رهروان كوي جانان سرخوشاند
عاشقان در وصل و هجران سرخوشاند
جان عاشق، سر به فرمان ميرود
سر به فرمان سوي جانان ميرود
راه كوي ميفروشان بسته نيست
در به روي بادهنوشان بسته نيست
باده ما ساغر ما عشق ماست
مستي ما در سر ما عشق ماست
دل ز جام عشق او شد مي پرست
مست مست از عشق او شد مست مست
ما به سوي روشنايي ميرويم
سوي آن عشق خدايي ميرويم
دوستان! ما آشناي اين رهيم
ميرويم از اين جدايي وارهيم
نور عشق پاك او در جان ما
مرهم اين جان سرگردان ما
فریدون مشیری |
+
نوشته شده در
Fri 24 Apr 2009ساعت 12:11 بعد از ظهر  توسط سکوت عشق
|
نام شعر : ناياب
شب ايستاده است.
خيره نگاه او
بر چهارچوب پنجره من.
سر تا به پاي پرسش، اما
انديشناك مانده و خاموش:
شايد
از هيچ سو جواب نيايد.
ديري است مانده يك جسد سرد
در خلوت كبود اتاقم.
هر عضو آن ز عضو دگر دور مانده است ،
گويي كه قطعه ، قطعه ديگر را
از خويش رانده است.
از ياد رفته در تن او وحدت.
بر چهرهاش كه حيرت ماسيده روي آن
سه حفره كبود كه خالي است
از تابش زمان.
بويي فساد پرور و زهر آلود
تا مرزهاي دور خيالم دويده است.
نقش زوال را
بر هرچه هست، روشن و خوانا كشيده است.
در اضطراب لحظه زنگار خورده اي
كه روزهاي رفته در آن بود ناپديد،
با ناخن اين جسد را
از هم شكافتم،
رفتم درون هر رگ و هر استخوان آن
اما از آنچه در پي آن بودم
رنگي نيافتم.
شب ايستاده است.
خيره نگاه او
بر چارچوب پنجره من.
با جنبش است پيكر او گرم يك جدال .
بسته است نقش بر تن لب هايش
تصوير يك سوال.
سهراب سپهری
+
نوشته شده در
Wed 24 Dec 2008ساعت 7:1 بعد از ظهر  توسط سکوت عشق
|
هر روز ما آف هامونو باز مي کنيم و
پيام هايي رو که دوستامون فرستادن مي خونيم اما......... تا حالا چند بار
"قرآن" رو باز کرديم تا پيام هايي رو که خداوند فرستاده بخونيم.
+
نوشته شده در
Thu 4 Dec 2008ساعت 1:2 بعد از ظهر  توسط سکوت عشق
|
بهترين بخشش آن است که منتظر تشکر نباشي . بهترين عادت آن است که در سلام پيش دستي کني . بهترين خصلت آن است که هيچ کس را نرنجاني . بهترين خداحافظي آن است که حتما سلامي در پي داشته باشد . بهترين قدرداني آن است که در عمل باشد نه بر زبان
+
نوشته شده در
Thu 4 Dec 2008ساعت 12:58 بعد از ظهر  توسط سکوت عشق
|
زندگي سخت نيست ما سختش مي کنيم . عشق قشنگ نيست ما قشنگش مي کنيم.دل ما تنگ نيست ما تنگش مي کنيم.دل هيچکس سنگ نيست ما سنگش مي کنيم
+
نوشته شده در
Thu 4 Dec 2008ساعت 12:57 بعد از ظهر  توسط سکوت عشق
|
دلتنگ است، دلم اندازه حجم قفس تنگ است ،سکوت ازکوچه لبریز است، صدایم خیس بارانی است، نمید انم چرا در قلب من پاییز طولانی است"
+
نوشته شده در
Wed 22 Oct 2008ساعت 5:56 بعد از ظهر  توسط سکوت عشق
|
ميدوني سخت ترين لحظه تو زندگي يه آدم چيه ؟ وقتي بفهمي واسه کسي که تمام زندگيته فقط يه تجربه اي... .
+
نوشته شده در
Wed 22 Oct 2008ساعت 5:54 بعد از ظهر  توسط سکوت عشق
|
گاهی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن؟؟؟؟؟
+
نوشته شده در
Sat 18 Oct 2008ساعت 12:14 بعد از ظهر  توسط سکوت عشق
|
شب خامش است و خفته در انبان تنگ روی
شهر پلید کودن دون ، شهر روسپی
ناشسته دست و رو
برف غبار بر همه نقش و نگار او
بر یاد و یادگارش ، آن اسب ، آن سوار
بر بام و بر درختش ، و آن راه و رهسپار
شب خاموش است و مردم شهر غبار پوش
پیموده راه تا قلل دور دست خواب
در آرزوی سایه ی تری و قطره ای
رؤیای دیر باورشان را
کنده است همت ابری ، چنانکه شهر
چون کشتی شده ست ، شناور به روی آب
شب خامش است و اینک ، خاموشتر ز شب
ابری ملول می گذرد از فراز شهر
دور آنچنانکه گویی در گوشش اختران
گویند راز شهر
نزدیک آنچنانک
گلدسته ها رطوبت او را
احساس می کنند
ای جاودانگی
ای دشتهای خلوت وخاموش
باران من نثار شما باد
+
نوشته شده در
Sun 12 Oct 2008ساعت 5:18 بعد از ظهر  توسط سکوت عشق
|
طوري نيست اگه آدم واسه کسي که دوسش داره غرورشو از دست بده... ولي فاجعه ست که بخاطر غرورش کسي رو که دوست داره از دست بده
+
نوشته شده در
Sun 12 Oct 2008ساعت 5:13 بعد از ظهر  توسط سکوت عشق
|
ترجيح مي دهم طوري زندگي کنم که گويي خدا هست و وقتي مُردم بفهمم که نيست ، تااينکه طوري زندگي کنم که انگار خدا نيست و وقتي مُردم بفهمم که هست...
+
نوشته شده در
Tue 7 Oct 2008ساعت 7:0 بعد از ظهر  توسط سکوت عشق
|
چرا غم ها نمی دانند که من سلطان غمهایم ؟ بیا ای دوسـت با من باش که من تنـهای تنهـایم …
+
نوشته شده در
Tue 7 Oct 2008ساعت 4:52 بعد از ظهر  توسط سکوت عشق
|
هيچ کس اشکي براي ما نريخت. ... هر که با ما بود از ما مي گريخت
چند روزي هست حالم ديدنيست ..... حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر روي زمين زل مي زنم ...... گاه بر حافظ تفاءل مي زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت ..... يک غزل آمد که حالم را گرفت
ما زياران چشم ياري داشتيم ...... خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم
+
نوشته شده در
Mon 29 Sep 2008ساعت 1:17 بعد از ظهر  توسط سکوت عشق
|
چقدر دوست داشتم يک نفر از من مي پرسيد چرا نگاهات آن قدر غمگين است؟چرا لبخندهايت آنقدر بي رنگ است؟اما افسوس هيچ کس نبود هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره.آري با تو هستم با تويي که از کنارم گذشتي و حتي يک بارهم نپرسيدي چرا چشم هايت هميشه باراني است؟؟؟
+
نوشته شده در
Mon 29 Sep 2008ساعت 1:11 بعد از ظهر  توسط سکوت عشق
|
هرگز براي عاشق شدن، به دنبال باران و بهار و بابونه نباش. گاهي در انتهاي خارهاي يک کاکتوس به غنچه اي مي رسي که ماه را بر لبانت مي نشاند
+
نوشته شده در
Mon 29 Sep 2008ساعت 1:5 بعد از ظهر  توسط سکوت عشق
|
هیزم شکن از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده. شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت. متوجه شد همسایه در دزدی مهارت دارد مثل یک دزد راه می رود مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ میکند. آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود. اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد. زنش آن را جابه جا کرده بود از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه را زیر نظر گرفت: و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه مي رود
+
نوشته شده در
Fri 12 Sep 2008ساعت 7:5 بعد از ظهر  توسط سکوت عشق
|
پسر نگاهي به دختر کرد و گفت حالا که کنار ساحل هستيم بيا يه آرزوي قشنگ بکنيم دختر با بي ميلي قبول کرد پسر چشماشو بست و گفت کاشکي تا آخر دنيا عاشق هم بمونيم ... بعد به دختر گفت حالا تو آرزوتو بگو دختر چشماشو بست و خيلي بي تفاوت گفت کاشکي همين الان دنيا تموم بشه ... وقتي چشماشو باز کرد پسر رو نديد فقط چند تا حباب رو آب ديد
+
نوشته شده در
Mon 1 Sep 2008ساعت 7:24 بعد از ظهر  توسط سکوت عشق
|
موج ها خوابيدهاند، آرام و رام،
طبل توفان از نوا افتاده است.
چشمه های شعله ور خشكيده اند،
آبها از آسيا افتاده است.
در مزار آباد شهر بی تپش
آواي جغدی هم نميآيد بگوش
دردمندان بیخروش و بيفغان
خشمناكان بی فغان و بی خروش
آه ها در سينه ها گم كرده راه،
مرغكان سرشان بزير بالها.
در سكوت جاودان مدفون شده ست
هر چه غوغا بود و قيل و قالها.
آب ها از آسيا افتاده است،
دارها بر چيده ،خونها شستهاند.
جاي رنج و خشم و عصيان بوتهها
پشكبن های پليدی رستهاند.
مشتهای آسمان كوب قوی
واشده ست و گونهگون رسوا شده ست.
يا نهان سيلی زنان، يا آشكار
كاسه پست گدائیها شده ست.
خانه خالي بود و خوان بيآب و نان،
وآنچه بود، آشدهن سوزي نبود.
اين شبست، آري، شبي بس هولناك؛
ليك پشت تپه هم روزي نبود.
باز ما مانديم و شهر بي تپش
وآنچه كفتارست و گرگ و روبه ست.
گاه مي گويم فغاني بركشم،
باز مي بينم صدايم كوته ست.
باز مي بينم كه پشت ميله ها
مادرم استاده، با چشمان تر.
ناله اش گم گشته در فريادها،
گويدم گوئی كه: «من لالم، تو كر.»
آخر انگشتی كند چون خامهای،
دست ديگر را بسان نامه ای.
گويدم «بنويس و راحت شو ـ » برمز،
« ـ تو عجب ديوانه و خودكامه اي.»
من سری بالا زنم ، چون ماكيان
از پس نوشيدن هر جرعه آب.
مادرم جنباند از افسوس سر،
هر چه از آن گويد، اين بيند جواب.
گويد «آخر . . . پيرهاتان نيز . . . هم . . .»
گويمش «اما جوانان ماندهاند.»
گويدم «اينها دروغند و فريب.»
گويم «آنها بس بگوشم خواندهاند.»
گويد «اما خواهرت، طفلت، زنت . . .؟»
من نهم دندان غفلت بر جگر.
چشم هم اينجا دم از كوری زند،
گوش كز حرف نخستين بود كَر.
گاه رفتن گويدم ـ نوميدوار
وآخرين حرفش ـ كه: «اين جهل ست و لج،
قلعهها شد فتح؛ سقف آمد فرود . . .»
و آخرين حرفم ستون ست و فرج.
ميشود چشمش پر از اشك و بخويش
ميدهد اميد ديدار مرا.
من به اشكش خيره از اين سوي و باز
دزد مسكين برده سيگار مرا.
آبها از آسيا افتاده؛ ليك
باز ما مانديم و خوان اين و آن.
ميهمان باده و افيون و بنگ
از عطاي دشمنان و دوستان.
آبها از آسيا افتاده؛ ليك
باز ما مانديم و عدل ايزدي.
و آنچه گوئي گويدم هر شب زنم:
«باز هم مست و تهي دست آمدي؟»
آنكه در خونش طلا بود و شرف
شانهاي بالا تكاند و جام زد.
چتر پولادين ناپيدا بدست
رو بساحلهاي ديگر گام زد.
در شگفت از اين غبار بي سوار
خشمگين، ما ناشريفان ماندهايم.
آبها از آسيا افتاده؛ ليك
باز ما با موج و توفان ماندهايم.
هر كه آمد بار خود را بست و رفت.
ما همان بدبخت و خوار و بي نصيب.
زآن چه حاصل، جز دروغ و جز دروغ؟
زين چه حاصل، جز فريب و جز فريب؟
باز ميگويند: فرداي دگر
صبر كن تا ديگري پيدا شود.
كاوهاي پيدا نخواهد شد، اميد!
كاشكي اسكندري پيدا شود.
+
نوشته شده در
Sun 31 Aug 2008ساعت 12:38 بعد از ظهر  توسط سکوت عشق
|
+
نوشته شده در
Sat 30 Aug 2008ساعت 8:15 بعد از ظهر  توسط سکوت عشق
|
عشق يعني با تو خواندن از جنون
عشق يعني سوختنها از درون،
عشق يعني سوختن تا ساختن ،
عشق يعني عقل و دين را باختن ،
عشق يعني دل تراشيدن ز گل ،
عشق يعني گم شدن در باغ دل ،
عشق يعني تو ملامت کن مرا،
عشق يعني مي ستايم من تو را ،
عشق يعني در پي تو در به در ،
عشق يعني يک بيابان درد سر،
عشق يعني با تو آغاز سفر ،
عشق يعني قلبي آماج خطر،
عشق يعني تو بران از خود مرا ،
عشق يعني باز مي خوانم تو را ،
عشق يعني بگذري از آبرو ،
عشق يعني کلبه هاي آرزو،
عشق يعني با تو گشتن هم کلام،
عشق يعني شاخه اي گل در سبد ،
عشق يعني دل سپردن تا ابد ،
عشق يعني سروهاي سر بلند ،
عشق يعني خارها هم گل کنند،
عشق يعني تو بسوزاني مرا ،
عشق يعني سايه بانم من تو را ،
عشق يعني بشکني قلب مرا ،
عشق يعني مي پرستم من تو را،
عشق يعني آن نخستين حرفها ،
عشق يعني در ميان برفها،
عشق يعني ياد آن روز نخست ،
عشق يعني هر چه در آن ياد توست،
عشق يعني تک درختي در کوير ،
عشق يعني عاشقاني سر به زير،
عشق يعني بگذري از هفت خان ،
عشق يعني آرش و تير و کمان ....
+
نوشته شده در
Sat 30 Aug 2008ساعت 8:12 بعد از ظهر  توسط سکوت عشق
|
بوديم و كسي پاس نميداشت كه هستيم باشد كه نباشيم و بدانندكه هستيم
+
نوشته شده در
Mon 25 Aug 2008ساعت 12:18 بعد از ظهر  توسط سکوت عشق
|
در نهان ، به آناني دل ميبنديم که دوستمان ندارند ، و در آشکارا از آناني که دوستمان دارند غافليم. شايد اين است دليل تنهايي ما ..
دکتر شريعتي
+
نوشته شده در
Thu 21 Aug 2008ساعت 4:16 بعد از ظهر  توسط سکوت عشق
|
lمجنون هنگام راه رفتن کسي را به جز ليلي نمي ديد روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او و مهرش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه ديدي که من بين تو و خدايت فاصله انداختم
+
نوشته شده در
Mon 28 Jul 2008ساعت 6:2 بعد از ظهر  توسط سکوت عشق
|


http://i27.tinypic.com/2z9bp7l.jpg
+
نوشته شده در
Wed 9 Jul 2008ساعت 8:14 بعد از ظهر  توسط سکوت عشق
|
این مثنوی حدیث پریشانی من است
بشنو که سوگند نامهءویرانی من است
امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام
بلکه به یومن امدنت جان گرفته ام
گفتی غزل بگو غزلم شورو حال مرد
بعد از تو حس زندگی فنا شد خیال مرد
گفتم نرو که تیره شود زندگانیم
با رفتنت به خاکسیه مینشانیم
گفتی زمین مجال رسیدن نمیدهد
بر چشم باد فرصت دیدن نمیده
وقتی نقاب محوریک رنگ بودن است
معیار مهر ورزیمان سنگ بودن است
اصلا کدام احمق از این عشق رازی است
حالا به حرفهای غریبت رسیده ام
فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام
+
نوشته شده در
Mon 23 Jun 2008ساعت 1:18 بعد از ظهر  توسط سکوت عشق
|
+
نوشته شده در
Mon 4 Feb 2008ساعت 12:48 بعد از ظهر  توسط سکوت عشق
|
خیابان را رها کن
و آن مردی که خیال
میکنی
بارانیِ سفید است
از ابتدای این کلمات
تو در تصادفی دلخراش
/ له شدهای
و من به تناقض رسیدهام
که چشمهای کداممان
حقیقت را فاش کرد...
دور بزن
دور بزن دور این شعر
من جایی اشتباهی
سکوت کردهام
تو در اتفاقی
اشتباهی قربانی
شدی...
عزیزکم!
باران گرفته است
و مرا در خانه جا
گذاشتهای.
+
نوشته شده در
Sun 20 Jan 2008ساعت 3:11 بعد از ظهر  توسط سکوت عشق
|
آن روز ها رفتند
آن روزهای خوب
آن روز های سالم سرشار
آن اسمانهای پر از پولک
آن شاخساران پر از گیلاس
آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها به یکدیگر...
+
نوشته شده در
Sun 20 Jan 2008ساعت 3:10 بعد از ظهر  توسط سکوت عشق
|
شاید پرنده بود که نالید
یا باد ، درمیان درختان
یا من که در برابر بن بست قلب خود
چون موجی از تاسف وشرم ودرد
بالا می آمدم
و از میان پنجره می دیدم
که آن دو دست، آن دو سرزنش تلخ
وهمچنان دراز به سوی دو دست من
در روشنایی سپیده دمی کاذب
تحلیل می روند
ویک صدا، که در افق سرد
فریاد زد
( خداحافظ)
+
نوشته شده در
Sun 20 Jan 2008ساعت 3:4 بعد از ظهر  توسط سکوت عشق
|
و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا
باغچهء کوچک ما سیب نداشت
+
نوشته شده در
Sat 12 Jan 2008ساعت 4:36 بعد از ظهر  توسط سکوت عشق
|